ماه مهر و اتفاقات شیرینش
سلام قشنگ مامان خیلی وقته که واست ننوشتم و از شیطنت هات و کارها و شیرین زبونی هات نگفتم واست شرمنده گل نازم. سعی میکنم همه را جبران کنم . دوشنبه سوم مهر جشن نامزدی خاله فاطمه و عمو سبحان بود اونشب تو خانوم خوشگله از لحظه ورودت به تالار تا آخرین لحظه که اونجا بودیم اصلا یادت رفته بود که مامانی هم داری و همش نگرانته آخه همش وسط با بزرگترا مشغول رقص و شادی بودی ( به قول خودت نای نای یا لقصیدن). و گاهی هم میرفتی سر میز مامان جونی اینا و دلی از عزا در میاوردی و باز میرفتی و شروع میکردی به نای نای کردن آخر شب هم طبق معمول کاری که تازگیا میکنی چسبیدی به مامان جونی اینا و گفتی من با شما نمیام و میخوام برم خونه اونا . خلا...


